زنی که " نیست "
در خود رسوب می کند این زن، زنی که "نیست"
این زن، زنی که "هست همیشه " ،زنی که "کیست؟ "
تا ته نشین شود همه ی دردها در او
لبخند می زند که نپرسند "درد چیست!"
هی غلت میزند وسط خاطرات خویش
-" باید برای این همه تلخی کمی گریست "
حالا شبی به فکر قرار است با خودش
پیراهنی قشنگ،گل رز، شمع ، شام بیست!
باید جواب پس دهد اما به خود... چه بد!
باید بگوید اینکه چرا با "خودش " نزیست
در خود رسوب کرده و سخت است حل شود
این زن، زنی که "هیچ "، که "خسته "، که "رفته "، "نیست "
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ ساعت 16:8 توسط عاطفه اسكندري
|
عاطفه اسکندری ،متولد 21/آذر/59 ، دانش آموخته رشته عمران