در خود رسوب می کند این زن، زنی که "نیست"

این زن،  زنی که "هست همیشه " ،زنی که "کیست؟ " 

تا ته نشین شود همه ی دردها در او

لبخند می زند که نپرسند "درد چیست!"

هی غلت میزند وسط خاطرات خویش

-" باید برای این همه تلخی کمی گریست "

حالا شبی به فکر قرار است با خودش

پیراهنی قشنگ،گل رز،  شمع ،  شام بیست! 

باید جواب پس دهد اما به خود...  چه بد! 

باید بگوید اینکه چرا با "خودش "  نزیست

در خود رسوب کرده و سخت است حل شود

این زن،  زنی که "هیچ "، که "خسته "، که "رفته "، "نیست "