....
باران تند ماه فروردین که می بارید
در من کسی فریاد میزد: باز میگردد
اما،فغان از این دروغ تلخ جادویی
مسحور میسازد مرا،یکباره می بلعد
انگار دزدی آمد و گنج نگاهت را
از روزهای بی هیاهوی بهارم برد
من ناگهان در خویش جان دادم که فهمیدم
چشم تو بود آمد به خواب من قرارم برد
گل کرد بر لبهای من نامت ولی ای وای!
بیرون نیامد از دهانم نام تو آسان
در کافه تنها می نشینم، روبروی من
یک صندلی خالی ست، خالی...، صاحب فنجان!
این روزها گاهی خیال تو که میآید
با خویش درگیرم هوایت را نیازارم
باید فراموشت کنم-قانون تو این بود-
شرمنده ام! بر طبق عادت دوستت دارم.
فروردین 95
عاطفه اسکندری ،متولد 21/آذر/59 ، دانش آموخته رشته عمران