....

باران تند ماه فروردین که می بارید

در من کسی فریاد میزد: باز میگردد

اما،فغان از این دروغ تلخ جادویی

مسحور میسازد مرا،یکباره می بلعد

 

انگار دزدی آمد و گنج نگاهت را

از روزهای بی هیاهوی بهارم برد

من ناگهان در خویش جان دادم که فهمیدم

چشم تو بود آمد به خواب من قرارم برد

 

گل کرد بر لبهای من نامت ولی ای وای!

بیرون نیامد از دهانم نام تو آسان

در کافه تنها می نشینم، روبروی من

یک صندلی خالی ست، خالی...، صاحب فنجان!

 

این روزها گاهی خیال تو که میآید

با خویش درگیرم هوایت را نیازارم

باید فراموشت کنم-قانون تو این بود-

شرمنده ام! بر طبق عادت دوستت دارم.

 

فروردین 95

...

هوس کرده ام

بیایی و کمی عشق بازی کنیم.

بیایی

شانه به شانه ی هم

طول روز را قدم بزنیم

و تو

اولین بوسه ی عمرت را از من بگیری.

بعد

در گوشه خلوت و سردی از شبمان

بازو به بازوی هم بپیچیم

و تو

هرم داغ نفسهایت را در من بریزی

و یکی شویم.

رخت سپید بر تن

حجله آراسته ام

دارد دیر می شود

ببین بوی غریب خاک می آید!

جناب عزراییل عزیز!

بیا کمی عشق بازی کنیم.

 

 تیر 91

زنی که " نیست "

در خود رسوب می کند این زن، زنی که "نیست"

این زن،  زنی که "هست همیشه " ،زنی که "کیست؟ " 

تا ته نشین شود همه ی دردها در او

لبخند می زند که نپرسند "درد چیست!"

هی غلت میزند وسط خاطرات خویش

-" باید برای این همه تلخی کمی گریست "

حالا شبی به فکر قرار است با خودش

پیراهنی قشنگ،گل رز،  شمع ،  شام بیست! 

باید جواب پس دهد اما به خود...  چه بد! 

باید بگوید اینکه چرا با "خودش "  نزیست

در خود رسوب کرده و سخت است حل شود

این زن،  زنی که "هیچ "، که "خسته "، که "رفته "، "نیست "

...

نزدیک تر بیا و به گوشم غزل بخوان
دست مرا بگیر به سمت دلت بران
وا کن به خنده باز ز سر بند روسریم
شاید دوباره بگذرد از کار کارمان
مستم کن از ددف...دددف...دف شبی و بعد
خوابم کن از ددن...دددن...دن به چنگ جان
در من بپیچ مثل نسیمی میان برگ
با من برقص ای همه ی مردم جهان!
آغوش وا کن ،در بر خویشت بگیر و باز
در من بریز هرم نفسهای بی امان

امشب که میهمان توأم زودتر بیار
چایی،کمی غزل تر،دو استکان.

...

گاهی لازم است حافظه ات را بتکانی

گاهی هم باید
محکم چنگ بزنی
و بشویی
و پهن کنی روی بند
تا آفتاب
لکه لکه ی خاطراتت را کمرنگ
که نه
سفید کند
مثل موهای من،
مثل چشمان تو،
مثل بخت دختران همسایه که به لباس عروسی ام گره خورده بود
و به آرزوهای دور و درازی که خاکشان کردیم.

چقدر دلم برای ماه کامل شبهای تابستان تنگ شده!
لعنت به این بغض گلوگیر و فروخورده ی بی سامان
که لحظه ای رهایم نمی کند!

خرداد 91

...

رد مرا زده اند این کلاغهای شوم

با چشمهای دریده و خونبارشان

حلواپزان فردا باید

آفتاب نزده

گور خود را بکنم!

            

تیر 90


غزلی از سالهای دور

کنار پلک همین پنجره، نگاه کبود
خیال ساده تو، من، شبی که عاشق بود!
مرور می کنم آن روزهای زیبا را
و شادی تو و آن چشمهای عشق آلود
همینکه خواستم بگویم:"بی تو می میرم"
تو گفتی که میآیی دوباره، زود زود
به روی شانه من سر نهادی و گفتی:
"من عاشقم، ندانند مردمان حسود!"
نشان داغ لبت روی دستهای من است
دل تو یک شبه صد سال راه را پیمود
...
و ماه کامل امشب، برو ببین در آن
نگاه دخترکی را که بی تو غمگین بود.

مهر 81

...

من چشمهایم را گم کرده ام قربان!

می شود لطفا

پارتی بازی کنید

و دو ستاره از آسمانتان به من وام دهید؟!

آخر من

عاشق روی شما هستم.


...

ميان اين همه موريانه و كرم

كه آشفتگي ذهنم را دوره كرده اند

تصوير چشم هاي تو

در پيله پروانه شدن است.

اثری از جمال بیگ(بازی با دست باز)

طبیعت جنگ همین است

همیشه که قاعده ی بازی

حکم نمی کند دل !!!!!

همین جاست که هوا پیمایم

 کوتاه نمی آید

حتی اگردر باندبازی شما

زخمی ام کنید

تا خشت آخر

از دیوار صوتی قلب تان

پایین می آیم

حالا هر چه بخواهید

به سلامتی سگ هایتان

پیک تان را بالا بروید

ما گشنیز هم بکاریم

نفت بر می داریم

این هم سیاست من است

مصدق اوقات شما نمی شوم!