گاهی لازم است حافظه ات را بتکانی

گاهی هم باید
محکم چنگ بزنی
و بشویی
و پهن کنی روی بند
تا آفتاب
لکه لکه ی خاطراتت را کمرنگ
که نه
سفید کند
مثل موهای من،
مثل چشمان تو،
مثل بخت دختران همسایه که به لباس عروسی ام گره خورده بود
و به آرزوهای دور و درازی که خاکشان کردیم.

چقدر دلم برای ماه کامل شبهای تابستان تنگ شده!
لعنت به این بغض گلوگیر و فروخورده ی بی سامان
که لحظه ای رهایم نمی کند!

خرداد 91