....
پرنده قصه پرواز را به خاطر داشت
پرنده چشم براه یکی مسافر داشت
((خدا کند که بیاید))-پرنده با خود گفت-
کسی که شوق شکفتن به باغ خاطر داشت
برای گفتن از این روزها دلش می خواست
که شهر دور و غریبش هزار شاعر داشت
پرنده! کوچه به کوچه بناز قلبی را
که بعد از این همه هجرت هنوز عابر داشت
***
پرنده! لحظه به لحظه به یاد آن پرواز
بیا و حادثه ای را بکن ز سر آغاز
تو اوج روز خدا را غروب میدیدی
چگونه حادثه کوچ را نفهمیدی؟!
پرنده خسته و غمگین،پرنده تنها بود
اسیر شوق پریدن به بال رویا بود
همین که حضرت گندم خدای مردم شد
پرنده پر زد و پشت ستاره ها گم شد
پرنده همسفر لحظه های بی تکرار
پرنده پر زد و ناگاه دود شد انگار
و پشت قهقهه کودک تب و عصیان
شکست بال پرنده به شوق تیر و کمان
به جای مانده فقط رد یک نگاه عمیق
در عمق آن شب تاریک ،آن سیاه عمیق.
اردی بهشت ۸۱
عاطفه اسکندری ،متولد 21/آذر/59 ، دانش آموخته رشته عمران