....
ما خسته می دویدیم ،اما نمی رسیدیم
آخر دراین تباهی از خویش هم بریدیم
کابوس بود و کابوس،تردید بود و حسرت
جز حرفهای نیمه چیزی نمی شنیدیم
این کوچه های خالی آخر نداشت انگار
رفتیم وزخم خوردیم-ما عشق را ندیدیم-
آن روزهای بی تو ما آسمان خود را
بی شعر،بی ترانه،بی جفت می پریدیم
از ما به جز نگاهی چیزی نمانده باقی
ما شعرروح خود را با تار غم تنیدیم
ما خسته می دویدیم،اما نمی رسیدیم
باری شکستنی را بر دوش می کشیدیم
مرداد ۸۶
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۴/۰۵ ساعت 11:19 توسط عاطفه اسكندري
|
عاطفه اسکندری ،متولد 21/آذر/59 ، دانش آموخته رشته عمران